۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

عید مبارک

با سلام به همه ی دوستان عزیز من امروز می خواهم عید را به همه ی بازدیدکنندگان عزیز تبریک بگم که یک سال با ما همراه بودند حتما سر سفره ی هفت سین مارو دعا کنید منتظر امکانات جدید و مطالب جدیدتر در عید باشید

با تشکر از همه ی شما
DANIYAL


۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

اطلاعاتی درباره ی ارتباط با مدیریت

شما می توانید در ساعت های 7 تا 8 به وقت مالزی از طریق ستون سمت چپ و گزینه ی مدیریت با ما ارتباط داشته باشید فقط باید یاهو مسنجر بر روی کامپیوتر شما نصب باشد.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

اطلاعات 4 مقاله ی قبلی

این مقالات از وبلاگ http://platonism.blogfa.com برداشته ام.

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی 4(استدلال کیم در برابر استدلال فودور-بخش نخست)

پاسخی که کیم به استدلال تحقق چندگانه  و بر عِلّیه تقلیل پذیری ارائه میدهد رابطه فصلی است. و میگوید رابطه فصلی  Nh V Nm V Nr  چیزی بعنوان زیرلایه فیزیکی درد نمی گوید؟در 1967 پاتنم چنین تغییر ی را در نظر داشت لیکن آن را ترک گفت. مطابق نظر پاتنم در چنین مواردی نظریه پرداز  می تواند نظریه خود  را با جرح و تعدیلی[1] نجات دهد،با این حال نیاید آنرا خیلی جدی گرفت. حتی پاتنم دلیلی برای اینکه چرا راهبرد فصلی شایسته توجه و ملاحضه نیست را ارائه نکرد.
با  این وجود حتی اگر اشتباهی در رابطه فصلی وجود داشته باشد باید این را بدانیم که می توانیم با بسط آن  نادرستی استدلال تحقق پذیری چندگانه را مورد تردید قرار داد. اینجا مراحل از استدلال فودور را مطرح می کنیم که عدم توانائی رابطه فصلی را نشان می دهد. به نظر کیم استدلال فودور را  می توان در علم خاصی وابسته به دو فرض مورد ت.جه قرار داد:
1.  برای تقلیل یک تئوری علم خاص TM به یک تئوری فیزیکی TP ، هر «نوعی» ازTM  باید بطور قانونی هم مصداق نوعی TP  باشد .
2. یک رابطه فصلی از انواع نامتجانس خودش یک نوع نخواهد بود .
مورد 1 ظاهراً مدل تقلیل درون تئوریک[2] توسط ارنست ناگل ارائه شده است. در ارتباط با قوانین[3] پل یا اصول ارتباطی ترم های TM به ترم های TP، تقلیل TM به TP شامل استنتاج قوانین TM از قوانینTP  خواهد بود. یعنی TP+BP⊢TM، هرچند در این مشخصه عموماً لازم نیست تا هر ترم TM هم بسته  و  هم مصداقِ ترمTP  باشد. معمولاً TP هم مصداقی برای ترم های TM خواهد بود. و ما را قادر می سازد با قوانین TM بطور منحصربفردی واژگان TP را باز نویسی کنیم.(اگر ما نتوانیم قوانین TM از قوانین TP استنتاج کنیم، می توانیم آنها را به عنوان شرط های اضافی TP –قوانین- فرض کنیم با فرض اینکه هر دو درست باشند) .
 نظر دیگر است که ما از TP به هم مصداق  TM هدایت می شویم به همین جهت لازم است برای تقلیل اصیلِ قوانین پل، این اینهمانی ها به مثابه این همانی های ویژگی باشند نه صرفاً هم بسته های ویژگی، یعنی باید در یک موقعیت برای این همانی توسط ارائه ترم TM همراه با ویژگی ائی که توسط یک ترم بر اساس تقلیل( دارای یک ساختار مولکولی خاص) بیان شده باشد.
البته لازم است که هر ترم TM دارای یک هم مصداق قانونی از واژگان مبتنی بر تقلیل باشد . به عبارت دیگر، بطور هستی شناختی معنای تقلیل نیازمند تقلیل ویژگی های سطح بالاتر  است و آنها باید این همان با مجموع ویژگی های سطح پائین تر باشند. البته این همانی ویژگیها دست کم نیازمند یک مدل سازی مناسب از هم مصداقی است.
همان طور که کیم تذکر داده است مطابق نظر چرچلند لازم نیست تئوری سطح بالاتر با تئوری سطح پائین مثلاً از نظر صلاحیت و موارد محتاطانه هم بسته باشد. بلکه تنها لازم است این تقلیل بر مدلهای تقلیلی که مجوز این هم بسته بودن را دارند چنین باشند.
کیم در ادامه مقاله به سوال اصلی باز می گردد و می پرسد: "چرا باید قانون پل، نوع را به نوع در همان معنای خاص نوع، مرتبط سازد؟" به نظر او  قول به اینکه قانون پل، [جز ء]قوانین است و طبق تعریف تنها محمولهای نوعی می تواند در قوانین واقع شوند، خیلی جواب خوبی نیست. دلیل کیم این است که صرف طلبیدن سوالات بیشتر از اینکه چرا "قوانین پل" باید "قانون" باشد، چیزی است که ضرورتی در ارتباط با نوع به نوع ندارد. کیم این موضوع را که یک تقلیل باید یک ارتباط نوع به نوع باشد را مورد تردید می بیند به نظر وی برای اینکه تقلیل ممکن باشد لازم نیست تا این ارتباط این همانی نوع به نوع باشد.
دوباره  کیم می پرسد:"اما چه ملاحضاتی است که [لازم است تا] این اصول بتواند ویژگی این همانی ها را بازنمائی کند؟ آیا این [اصول]توان لازم را برای آنکه هر نوع تقلیل یافته باید نوع هم مصداقی براساس تقلیل پیدا کند را دارد؟" جواب خود کیم این است که منفی است، چرا که آن برای تقلیل دادن انواع توسط این همانی آنها همراه ویژگی هائی بیان شده توسط محمولات غیر نوعی فصلی بر پایه تقلیل بطور کامل مناسب نیست .
سپس کیم به بیان استدلال برای اصرار  جهت امکان پذیری تقلیل نوع به نوع می پردازد و می گوید:"اگر M با غیر نوعی Q این همان باشد( یا M توسط دوشرطی M ↔Q  تقلیل یافته باشد و در حالیکه Q یک غیر نوعی است.) M نمی تواند شکل کوتاه تری از قوانین علمی خاص باشد، یعنی M→R باید معلول تقلیل Q→R و بنابراین شان اش را به عنوان یک قانون در اعتبار ی شامل Q که یک غیر نوعی است، فرومی کاهد." و این را جواب قابل قبولی میداند به نظر وی حداقل شروع خوبی است. هرچند کاملاً دوری است، Q→R یک قانون نیست چراکه یک رابطه غیرنوعی است که در آن واقع شده و Q یک غیرنوعی است زیرا نمی تواند در یک قانون واقع شود به خصوص Q→Rقانون نیست. آنچه ما نیاز داریم یک دلیل مستقل بر این ادعا است که نوع Q که تحت تحقق چندگانه بحث شده اند صرفاً یک رابطه فصلی نامتجانس ناجوری می باشد.  یعنی غیردنباله از قانون است.   بدین معنا مورد 1 واقعاً به مورد 2 تقلیل می یابد. زیرا مفهوم فودرو یک نوع است . کیم در اینجا با نظر پیربوب[4]  و کرون بلایت [5] در مقاله متافیزیک تقلیل ناپذیری معتقد می شود که رابطه فصلی نمی تواند تبینی را بدست دهد از همین رو معتقد می شود مورد 2 منجر به رابطه فصلی انواع نامتجانس می شود که قانون مناسب برای تبین نیست.
کیم در این حالت زمینه و شرایط استدلالی را فراهم می کند که به یک استدلال آنچه ما حالا نیاز داریم استدلالی برای این ادعا هستیم که  انفصال چنین رابطه فصلی بعنوان "رابطه فصلی وسیعی[6]" و یا "نامتجانس و غیر نظام مند" برای مشخص کردن مشکل است نه برای پیشنهاد عیبی برای آن.
زمرد، زمرد اعلی و زمرد سبز[7]
در این بخش کیم به بررسی تحقق چندگانه براساس رابطه فصلی همت می گمارد و بر همین اساس برای نشان دادن اینکه رابطه فصلی ما را در این همانی دچار گمراهی می کند به روش و سبک تحلیلی نشان میدهد که این همانی با رابطه فصلی دچار  اشکال خواهد شد. او برای نشان دادن راهنممائی برای انواع تحقق چندکانه مثال زیر را طراحی می کند :
 فرض کنید زمرد : بعنوان چیزی که بطور مطلوب از کار در آمده است و نوع ذهنی نیست برخلاف آنچه یکبار باور شده ترجیحاً jade  با دو تمایز ذهنی با ساختار ملکولی غیر مشابه و زمرد اعِلّی و زمرد سبز، تعمیم های زیر  را فرض کنید:
(L) زمرد سبز است.
قبل از کشف ماهیت دوگانه زمرد(jade )، ممکن است ما فکر کنیم که L یک قانون است، قانونی درباره زمرد . اگر ما فکر کرده باشیم که L یک قانون باشد با دلیل اینکه L قویاً توسط همه میلیونها نمونه jade که مشاهده شده اند که سبز باشند (نه اینکه سبز مشاهده نشده باشد)ما حال بهتر می دانیم که L واقعاً یک عطف دو قانون می باشد:
 (L1)زمرد اعِلّی سبز است.
(L2)زمرد سبز،سبز است.
با این حال L هنوز یک قانون می باشد یعنی آن امکان پذیر است؟این یک پایه معیار برای یک قانون می باشد و ما ظاهراً توانائی حمایت از شرطی های خلاف واقع[8] را داریم: اگر هرچیز زمرد باشد یعنی اگر هر چیزی نمونه ائی از زمرد اعِلّی و زمرد سبز باشد، پس هر  یک از این موارد یا مطابق قانون می باشد یا اینکه سبز  می باشد و هیچ مشکلی در اینجا نداریم.
اما معیار دیگری برای قانون وارگی[9] بودن وجود دارد که اغلب ایراد میشود و این معیار همان تسری پذیری[10] که توانائی برای تایید توسط مشاهده نمونه های مثبت [11] می باشد. هر شرط تعمیم یافته به صورت "همه F ها G هستند." می تواند توسط  فرسودگی[12] رده F ها یعنی توسط حذف تمام خطاهای بالقوه اش تایید شود.
 
آن بدین معنا است که ما میتوانیم چنین تعمیم هائی مثلاً " تمام سکه های توی جیبم ده سنتی هستند" و  "هر کسی که در این اتاق است فرزند اول خانواده اش می باشد." را ثبات کنیم. با این حال ، تعمیم های قانون وار  تفکری است که مطابق داشتن ویژگی های بیشتر مشاهده نمونه های مثبت و F هائی که G هستند و می توانیم اطمینان حاصل کنیم که F های بعدی G هستند. این نوع از هم بسته نمونه-به-نمونه از تایید است که فرض شده انگ قانون وار بودن را دارد و امکان پذیری تایید تعمیم درباره یک رده بزرگی متعین بر اساس تعداد محدودی از مشاهدات مطلوب را شرح  میدهد. این مشخصه تسری پذیری می باید برای منظورما کافی باشد.
آیا L یعنی " Jade سبز است" می توان آزمون تسری پذیری را پشت سر بگذارد. به نظر می رسد اینجا مشکلی وجود دارد.(23)زیرا مامی توانیم تصور کنیم که این آزمون دوباره ضبط مشاهدات گذشته  است که همه نمونه های مثبت L یعنی میلیونها نمونه مثبت Jadeسبز  نتیجه مطلوب  نمونه های زمرد اعِلّی است و هیچ نتیجه مطلوبی درباره زمردِ سبز نداریم. ما نباید اینکه L تایید خواهد شد را ادامه دهیم. همه ما شاهد قوی برای تایید  L1 داریم و هیچ چیزی برای تایید L2 نداریم.L صرفاً عطف دو قانون است که به خوبی تایید می شود ودیگری با وضعیت کاملاً شناختی [پا]در هوا است. اما میلیونها زمرد اعِلّی سبز نمونه های مثبت برای L هستند آنها هم مقدمه و هم نتیجه L را تایید می کنند، با این حال چون ما صرفاً درمی یابیم که L توسط آنها تایید نمی شود و حداقل روش معیاری که ما انتظار درایم را ندارد، بهمین دلیل من پیشنهاد می کنم که زمرد  یک نوع فصلی درست و یک فصلی بین دونوع قانونی نامتجانس که خودش نوع قانونی نیست می باشد .   
آن رابطه فصلی مستلزم عیب تسری پذیری است که می تواند بدین صورت فرض شود که: تسری استقرائی تعمیم های شبیه L به همراه مقدمات فصلی می باید فرایند تایید بی ارزش و  ناروا[13] باشد. زیرا فرض اینکه همه F ها G هستند یک قانون است با مشاهده تعداد مناسبی از نمونه های مثبت تایید می شود که هم Fهستند و هم G هستند.  اما نمونه های مثبتی برای تعمیم "همه چیزی هائی که F یا  H هستند، Gهستند." برای هر H شما دارید[درست است] همانطور اگر شما جواز عمومی برای تسری تعمیم ها با یک مقدمه فصلی داشته باشید،این تعمیم قبلی تایید خواهد شد.اما اینکه همه F ها یا H ها، G هستند بطور منطقی دلالت دارد بر اینکه همه Hها، G هستند. هر حکمی که دلالت دارد بر اینکه حکم خوش تایید باید خودش به خوبی تایید شود. همین طور همه H ها  G هستند خوش تایید[14] است در واقع آن توسط مشاهده F هائی که G هستند تایید شده اند.

تحقق چندگانه و تقلیل متافیزیکی 3(تقلیل گرایی و نظریه این همانی)

نظریه این همانی و تقلیل:

نظریه این همانی در رد نظریه دوگانه انگاری ذهن- بدن و در جهت یگانه انگاری بدین معنا است که هر چیزی از جمله آگاهی ، افکار  و حالات یا رویدادهای ذهنی همان رویدادهای فیزیکی مغز هستند. این طرز تلقی نظریه ائی جدید نیست و دست کم به دوره اپیکور باز می گردد که مدعی بود شیرینی و تلخی و رنگ و غیره به ذرات و خلاء باز می گردد. این طرز تلقی در چهار صد سال اخیر توسط هابز، لاک، هولباخ و دالامتری ادامه یافته است و البته می توان گفت بشکل وسیعتی در سایر بخش های علوم از روانشناسی تا زیست شناسی با این طرز تلقی روبرو هستیم. تقلیل حالات زیست سناسی به اصول فیزیک و شیمی از همین دست است. نظریه این همانی نمونه ائی از یگانه انگاری و به تعبیر دقیقتر یگانه انگاری مادی است که می گوید تنها جوهرهای مادی و حالات آنها وجود دارند. به همین ترتیب آنها را می توان  با مفاهیم و نظریات برگفته از یک فیزیک آرمانی بیان کرد.

البته باید دقت کرد منظور از این همانی این نیست که نظریه این همانی یک تقلیل تحلیلی[1] مانند نظریات منطقی و ریاضیاتی است . در واقع  این نظریه هرگز مدعی نیست  "من درد می کشم" بمعنای یا مترداف با گزاره"فیبر C تحریک شده است"  می باشد، یعنی ممکن است که من درد بکشم در عین اینکه فیبر C تحریک نشده باشد. در این صورت گزاره ممکن کاذب باشد، ولی متناقض نیست. بر خلاف گزاره "هر مثلثی سه ضلع دارد" که از سه ضلع داشتن از تحلیل کلمه مثلث بدست آمده است. بدین ترتیب اگر ذهن و بدن رابطه تقلیل تحلیلی باهم ندارند در واقع می توان گفت دست کم دارای شان مشاهدتی بوده و می توانند ابطال یا تایید شوند و ما قادریم درباره مجموعه ای متفاوت از واقعیات را دو رشته از رویدادها بدانیم، اما در حقیقت این واقعیات به یک واقعیت واحد مربوط می شوند که هم با مفاهیم ذهنی و هم با مفاهیم فیزیکی قابل توصیف اند.

ایده تقلیل می گوید آنجا که دو هویت یا دو ویژگی داریم، تبین هائی آنها به یک چیز برمی گردد. در واقع در تقلیل تبین سطح بالای یک علم را با تبین های سطح پائین تر یا به عبارت دقیق تر با اصول بنیادی تری انجام می دهیم که بهترین حالت تقلیل همان تبین با اصول بنیادین یعنی اصول فیزیکی است. مدل تقلیل گرائی چیزی است که بصورت کلاسیک توسط ارنست ناگل ارائه شده است.

در اینجا لازم است ابتدا درباره تقلیل و قوانین پل سخن بگویم: یعنی برای تقلیل تبین سطح بالا (ویژگی های ذهنی) در هر علمی توسط تبین توسط اول بینادی تر (ویژگی های فیزیکی)نیازمند اصل پل هستیم که مانند یک پل عمل کرده تا این دو را بهم متصل نماید، بدین قرار  هر قانون TM(قانون کم تربنیادی) به قانون TP ( قانون بنیادی تر)قابل تقلیل یا استنتاج است اگر  از قوانین TP+BP قابل استنتاج باشد،یعنیTP+BP⊢TM. در این صورت می توانیم قوانین TM را توسط قوانین TP بازنویسی کنیم.

این استنتاج وقتی می تواند انجام گیرد که شرایط ارتباط پذیری[2] برقرار باشد. چنین شرایطی باید در معنای شرایط پل ارضا شود.  تقلیل خود دارای دو شان معرفت شناختی یا تبینی و همچنین شان هستی شناختی یا متافیزیکی است. خود ناگل از بیان شان هستی شناختی این قانون اجتناب کرده است. اما نظریه پردازان عموماً مدعی این همانی تقلیلی بین ویژگی ها و انواع در سطحی تئوری هستند. شان معرفت شناختی و تبینی آن می گوید اولاً: این ویژگیها باید همیشه و صرفاً با هم قابل تبین باشند. و دوماً اینکه تقلیل ویژگی باید تمام پدیده تبین پذیر را توسط ویژگیهای تقلیل یافته تبین نماید. و می توان گفت هیچ نقش متمایزی بین ویژگیهای سطح بالاتر که بطور مستقل از  ویژگیهای سطح پائین تر وجود ندارد. این رابطه را می توان به این صورت ترسیم نمود.

این معنای معرفت شناسی یا تقلیل تبینی خوانده می شود. معنای هستی شناختی تقلیل این است که تقلیل ویژگیهای سطح بالاتر- و در اینجا ویژگیهای ذهنی، یعنی ویژگیهای مرتبه دوم همان ویژگیهای سطح پائین تر می باشد. این همانی وجودی می گوید دو دشته از پدیده ها که ظاهراً به لحاظ عددی متمایز هستند درست مجموعه های واحدی از مصادیق را تشکیل می دهند نه دو مجموعه را. مثلاً آب در مکان خاصی می تواند یافت اگر و تنها اگر در آن مکان H2O یافت شود.  به همین نحو درد وجود دارد اگر و تنها اگر فیبر C تحریک شده باشد.

قرائت دقیقتر از این همانی نوعی می گوید نه تنها رویدادهای ذهنی با رویدادهای فیزیکی یکی هستند، بلکه این ویژگیهای ذهنی که بر اساس آنها ذهنی هستند. با آن ویژگیهای فیزیکی که رویدادهای فیزیکی بر اساس آنها فیزیکی اند یکی و همان هستند. در واقع در اینجا دو دسته جدا و مستقل از واقعیات وجود ندارند- یعنی واقعیات ویژگی های ذهنی واقعیات ویژگی های فیزیکی اند، بلکه وضع اموری واحد به گونه ایی واحد قابل توصیف اند و بین این دو شته واقعیت یک ارتباط نظام مند[3] وجود دارد. که شرط لازم و کافی وجود ارزش خاصی از یک متغیر با ارزش خاصی از متغیر دیگر ِ تقلیل پذیر است. بنابراین می توان گفت نظریه این همانی نظریه ائی از تقلیل است. که هم شان وجودی و هم شان معرفت شناسی آن را شامل می شود. همانطور که در شکل دیده می شود هر رویدادی در حالات ذهنی با یک رویداد نظیر به نظیر در حالات فیزیکی قابل توضیح و تبین است.

بسیار از مخالفین چنین تقلیلی مدعی اند که تصویر تقلیل گرائی نمی تواند بسیاری از شرایط تقلیل را ارضاء کند. آنها استدلال  کردند که مشخصات متمایزی از حالات ذهنی وجود دارد که با هیچ این همانی فیزیکی تظبیق نمی یابد.  به نظر آنان اساساً محتویات قصدی و کیفیات ذهنی چنین اند.

جمون کیم در کتاب فلسفه ذهن به این موضوع پرداخته است. به نظر وی فیزیکالیسم نوعی که می گوید درد تحریک فیبر C است در ارگانیسم هائی که درد دارای ساختار زیستی بسیار متفاوت از ساختار عصبی انسان هستند مانند حلزونها و خزندگان دارای چه معنای خواهد بود. این موجودات دارای زیر ساخت عصبی کاملاً متفاوتی نسبت به انسان هستند. حتی او تذکر داده است که در مورد انسان ممکن است از زمانی به زمان دیگر تحریک فیبر های عصبی تغییر کند.


نظریه این همانی نوعی و مصداقی

پس به این ترتیب ما دو  نظریه این همانی داریم : ا) نظریه این همانی نوعی  و 2) این همانی مصداقی .این همانی نوعی مانند این که بگویم آب دریا و آب استخر همان H2O هستند، به این همانی مصداقی این همانی عددی هم می گویند. این همانی نوعی از این همانی نوعی آب با H2O سخن میگوید. این همانی مصداقی ما را برای طراحی یک چهارچوب نظری نظریه نوعی درباره این همانی آماده می کند. این همانی نوعی مدعی است رویدادهایی که تحت نوعی خاص از توصیف ذهنی هستند باید همیشه تحت نوع خاصی از توصیف فیزیکی قرار بگیرند. این بدین معنا است که اگر درجائی آب داشته باشیم در واقع در همان مکان H2O داریم و این یعنی تقلیل وجودی [۴]  آب به H2O.

 

نظریه این همانی مصداقی و تحقق پذیری چندگانه

نظریه این همانی نوعی نظریه ایئ بدون استثناء درباره این همانی دو دسته ویژگی بود.  اما اندکی پس از ظهور این اندیشه، اندیشه ای که مدعی بود حالات ذهنی می تواند بصورت چندگانه متحقق شود یعنی در واقع در قالب های متفاوتی آرایش یابد باعث افول این همانی نوعی شد. نظریه این همانی مصداقی نظریه این همانی  نوعی را باین مشکل روبرو ساخت که مثلاً اگر آب نوعی با H2O یکی باشد در آنصورت هر مصداقی جژئی از آب مثلاً آب داخل لیوان باید مصداقی از H2O باشد. بنابراین نظریه این همانی نوعی مستلزم این همانی مصداقی های نوعی دو نوع H2O و آب خواهد بود. ولی عکس مطلب صحیح نیست. در واقع هر مصداقی از یک نوع حالت ذهنی می تواند با مصداقی از یک نوع حالت فیزیکی یکی باشد. اما لازم نیست تا مصداق نوع واحدی از حالت فیزیکی در همه موارد صادق باشد. در مورد حالات ذهنی و حالات فیزیکی باید گفت حالت ذهنی درد با مصداقی از حالت فیزیکی یک است، لیکن دلیلی ندارم که حالت ذهنی همیشه با حالت فیزیکی واحدی یکی باشد. هر حالت ذهنی دارای توصیف فیزیکی است. بعلاوه در اینجا ما دوگانه انگاری ویژگی راجع به تبین علی اش داریم.

استدلال تحقق چندگانه در دهه 1960  اولین بار توسط پاتنم در کتاب ذهن ، زبان و  واقعیت مطرح شد. چرا که معلوم شد حالات ذهنی و روانی در انسان و موجود زنده متفاوت و حتی در انسان در زمانهای متفاوت می تواند چندین هم بسته[۵]  داشته باشند.

در مواجه با این مشکل بسیاری از نظریه پردازان سعی کردن عرق فیزیکالیستی شان را با پذیرفتن این همانی مصداقی- برخلاف این همانی نوعی، ارضا نماید. و آنها مدعی شدند هر حالت ذهنی خاصی این همان با یک رویداد یا حالت قابل تشخیص در ترم های فیزیکی است. یعنی هر حالت ذهنی جزئی هم مشخصه فیزیکی و هم مشخصه ذهنی دارد و بین آنها ارتباط نظام مند در اارتباط با انواع فیزیکی حالات مقتضی متفاوت از حالات ذهنی آنها وجود ندارد. اشکالاتی که از نسبت چنین این همانی – اسن همانی مصداقی- بوجود می آید: یکی این بود که آیا اصول متفاوت از طبقه بندی بدیهی از انواع ذهنی و انواع فیزیکی که به اشکال ادعاهای این همانی نوعی هدایت کند و بر این همانی مصداقی موثر نباشد وجود دارد.هم چنین نظریه این همانی مصداقی مسئله رابطه بین حالت ذهنی و حالت فیزیکی را غیر قابل حل رها کرده است. این موضوعی است که به راحتی نمی توان از آن گذشت.بدین ترتیب دوگانه انگاری جوهری با دوگانه انگاری ویژگی جابجا شده است.چنین رویکردی به راحتی نمی تواند رابطه بین حالات ذهنی و حالات فیزیکی را با گفتن اینکه این هر حالت ذهنی توصیفی فیزیکی دارد را حل کند.